X
تبلیغات
نماشا
رایتل

classmate

همکلاسی
پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1389

یکی بود یکی نبود

در زمان قدیم که زمین باز نشده بود و فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند...

ذکاوت گفت: بیایید بازی کنیم مثل قایم باشک!

دیوانگی فریاد زد:آره قبوله من چشم میذارم!

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگرده همه قبول کردند.

دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد:یک ... دو ... سه ...

همه به دنبال جایی بودند تا قایم شوند.

نظافت خودش را به شاخه ها آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی شد.

اصالت به میان ابر ها رفت و هوس به مرکز زمین به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت به اعماق دریا رفت!

طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق.

آرام آرام همه قایم شدند و دیوانگی همچنان میشمرد : هفتاد و سه.... هفتاد و چهار !

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد

قایم کردن عشق خیلی سخت است. دیوانگی داشت به 100 نزدیک میشد که عشق رفت

وسط یک دسته گل رز و آرام نشست. دیوانگی فریاد زد دارم میام...

همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!

بعد هم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسید اما از عشق خبری نبود.

دیوانگی دیگه خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت:

عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت به داخل

 گلهای رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد دستهایش را جلئی صورتش

گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.

شاخه درخت چشمان عشق را کور کرده بود. دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چکار کنم ؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد : مهم نیست دوست من تو دیگه نمیتونی کاری کنی فقط ازت خواهش میکنم

از این به بعد یار من باشی.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم. و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه

یکدیگر به احساس تمام آدمهای عاشق سرک می کشیدند.

نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 17:21
+ مهدی
مجتبی جون خیلی قشنگ بود
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 17:26
+ مصیب حسینی
با عرض سلام به دوست عزیزم مجتبی
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد - عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
میبینی شاعرهای ما هم عشق را در کنار دیوانگی توصیف کرده اند.
حال سوال اینجاست که چرا خداوند عشق را درون ما قرار داد؟؟؟؟
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 18:37
+ دوست تو
پوران عزیزم،

بالاخره شد آنچه که می باید می شد، ولی هیچ فکر نمی کردم به این دیری و به این خوبی، خدا را می بینم، حس می کنم، به روشنی و صراحتی که حضور خودم را و گرمی و نور خورشید را و روشنی برق ناگهانی در ظلمت غلیظ و عام شب را و سوزش آتش را و عطر گل را و عشق را و… خدا را، خود خدا را… دست هایش را به روی شانه ام لمس می کنمش که، به نشانه حمایت و لطف گذاشته است و در برابر این همه دشمنی ها و خطر ها و زشتی ها و خیانت ها و دروغ ها و پستی ها و بی رحمی ها و بی شرمی های… طلا و تیغ و تسبیح و همسازی همیشگی استبداد و استحمار. پوران نمی دانی که چه کرده است، نمی بینی که چه کرد؟ چه می کند؟ در زیر باران رحمتش تنها ایستاده ام و از شدت نمی توانم نفس برآورم، عجیب این خدا مهربان است و فهمیده و بازیگر، می بینم که جبر عقیده و حق پرستی مرا در برابر قوی ترین جبهه های خطرناک قرار داده است و با همه درافتاده ام و در عین حال هیچ سلاحی در دست و هیچ سرمایه یی و پایگاهی و صنفی و قدرتی در اختیار ندارم و با این همه نابرابری، موفقیت مطلق با من بوده است، البته خدا هم معجزه می کند، با وسیله و سبب می کند، وسیله کوبیدن این دشمنان قوی و همدست چه بوده است؟ در یک کلمه، خود همین دشمنان قوی و همدست، خود همین غرور و قدرتمندی و رسوایی.

همدستی شان، تنها وسایل و امکاناتی بوده است که خدا به من ارزانی داشته است. این چیره دستان در حمله ناگهانی و بی رحمانه و هوشیارانه و همدستانه و با سازو برگ شان، به من بی دست و پای بی هوش و حواس و تنبل و تنهای بی عرضه یی که از عهده سرپرستی زن و بچه اش عاجز است، شکست بخورند و رسوا شوند، خوشبختانه همه چیز روشن شد و همه کس نیز شدند، هم روشنفکر، هم بازاری، هم دولت و هم روحانیت، یک نقطه سوال، یک کلمه ابهام بر جای نماند. از طرفی راه هم باز شد و این آبی که در چاه مانده بود، در زیر زمین انبار شده بود، در یک استخر، در سرچشمه شده بود، جاری شد، کار تمام شد، کار من تمام شد…



خدایا : مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز. - از دکتر علی شریعتی
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 20:43
+ علیرضا
بابا دمت گرم
داغ دلمو تازه کردی رفیق
نشونم دادی که واسه عاشقی هیچ وقت دیر نیست
و همیشه عشق در جریان زندگی وجود دارد چه ما بخوایم چه نخوایم
امتیاز: 0 0