X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

classmate

همکلاسی
شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1391

پستِ آخر

نظرات (19)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 08:12
+
سلام.
اره همه چیز عوض شده ما هممون کلی تغییر کردیم.انگار اون ادمای سابق نیستیم!ولی چرا؟
شرایط اینجوری شد و ما قدر همدیگه رو ندونستیم.یعنی نمیشه دوباره مثل سابق بود؟
امتیاز: 0 0
شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 10:09
+ خیلی دور خیلی نزدیک...
چشم ها را باید شست ...جور دیگر باید دید ...
بی انصاف خودت اولین کسی هستی که از زمین تا آسمون با اون علیرضای اولی فرق کردی!تو اگه بشی همون آدم اولی مطمئن باش بقیه تغییر چندانی نکردن پس اونارو همونطوری که میخوای میبینی....
امتیاز: 0 0
یکشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 10:40
+
سلام علیرضا چی شده؟ معلومه دلت از عالم و ادم پره...
خوبه که حرفاتو بهشون بگی هیچوقت نذار از کسی کینه به دل داشته باشی.

مرداب از رود پرسید:
چگونه زلال شدی؟
رود گفت:
من گذشتم
تو هم بگذر
امتیاز: 0 0
یکشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 11:59
+ یک بنده ی خدا
آدما تغییر نکردن،این تویی که تغییر کردی و تونستی آدم ها را همانطور که هستند بشناسی،در واقع تو شخصیت واقعی آنها را دریافته ای
امتیاز: 1 0
یکشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 14:04
+ n.m
الهی....
امتیاز: 0 1
یکشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 21:35
+ فریبا
این متن رو یه جا خوندم٬بد ندیدم برا تو هم بنویسم:
مغازه شلوغ بود..مادرم برای خرید داخل مغازه رفته بود..منم یه گوشه...بیرون مغازه...داخل پیاده رو ایستاده بودم....یه پسر جوون کمی اون ورتر ایستاده بود و با تلفنش حرف میزد... به طرف مقابلش که اون سمت خط بود میگفت:" آدما عوض شدن!"...تو دلم به حرفش خندیدم...میدونید این من هستم که عوض شدم...نه آدما..همه ی ماها عوض شدیم...بیاید کمی بیشتر به خودمون، کارامون و رفتارمون دقت کنیم.


خیلی جالبه: از سوسک می ترسیم............ ....از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم.

از عنکبوت میترسیم............ ....از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم.

از خوب سرخ نشدن قورمه سبزی میترسیم............ ....از سرخ شدن ادما از خجالت نمیترسیم.

از سرما خوردگی میترسیم............ ....از سرخورده کردن دوستامون نمیترسیم.

از شکستن لیوان میترسیم............ ....از شکستن دل ادما نمیترسیم.

من٬آقای رعنایی و خیلیای دیگه چشمامونو باید بشوریم و جور دیگه ببینیم...

هه. . .

جالبه. . .

قبلا باید خودکار رو روی کاغذ فشار می دادی تا بنویسه. . .

ولی حالا بایدمنت مداد سیاه رو بکشی تا بنویسه

انگار این مداد سیاه هم افکار ما رو خونده

آخه یکی نیست به این مداد بگه

تو که رفقای خودت هزارتا رنگ دارن!

چیکار به آدمای رنگ ووارنگ اطرافت داری که

هی را به راه خودتو واسم لوس میکنی ومی شکنی؟


جالبه٬نه؟!






امتیاز: 0 0
یکشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 22:02
+ غریب زاده
خیلی خیلی ...
خود تو ....
بیش ار این مجال داری که...
برای همه که این طور...
و...
این نقظه ها راوی حکایت ها و شکایت هایند
امتیاز: 0 0
یکشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 22:22
+ بی نام
بیا به جای مطلقا قضاوت کردن ها کمی هم بسنجیم و نسبت هارو پیدا کنیم
دیگران رو با همه ی بدیهاشون ببخش و عشق بورز همونطور که خدایی که درونته بدی های مارو میبخشه و به لیاقت یه انسان کامل بهمون برکت میده
میدونم ماها خیلی ناراحتت میکنیم ولی توی دلمون دوست داریم و از مطالبت لذت میبرم
توهم از این مود دپسرده در بیا و همون علیرضای سابق بشو که با مطلباش تو وبلاگ جنگ جهانی راه مینداخت
من خودم چن بار برات نظر منفی گذاشتم بهت بد و بیراه گفتم ولی باور کن دوست دارم و به پست گذاشتنت عادت کردم و منتظر پست بعدیتم
دیگه نبینم قهر کنیا...ما خیلی دلمون برای علیرضای قبلی تنگ شده
امیدوارم خوشبخت و خوشحال باشی دوست عزیز
امتیاز: 0 0
دوشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:22
+ غریب تر از غریب
سلام
من میدونم جز همان کسای هستم که اونطور که خاستی نبودم...ولی اونطوری هم که الان فکر میکنی نیستم... میدونم هیچ چیز با عذر خواهی درست نمیشه ولی از تو ودکتر میخام حلالم کنید...................
بخشید میدونم وبلاگ برای گفتن حرفای شخصی نیست باز هم ببخشید)
راستی :دکترجان عجب دکتری هستیا یه فکری به حال علیرضا بکن
امتیاز: 0 0
دوشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 14:10
+ ...
پا به پای کودکی هایم بیا کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان لحظه های ناب بی تکرارمان

مادری از جنس باران داشتیم در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره دنیای ما قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی رنگ خودش بی شیله بود ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر ! همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

حال ما را از کسی پرسیده ای ؟ مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

حسرت پرواز داری در قفس؟ می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟ رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟ آسمان باورت مهتابی است ؟

هرکجایی شعر باران را بخوان ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن ! کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روز های گرم و سرد سادگی هایم به سویم باز گرد!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 20:10
+ الف...
علی تو باز با این پست گذاشتنت جنجال به راه انداختی.....
جدی جدی میخوای بری؟؟؟؟؟؟؟
بابا این همه نازتو میخرن بس نیست؟؟؟؟؟؟؟؟
تورو خدا جواب بده.... همینطوری نظرارو تایید نکن....
امتیاز: 0 0
دوشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 22:21
+ n.m
ما آدما چقد موجودات جالبی هستیم.همه رو همون طور میبینیم که دوست داریم و توقع داریم بقیه ما رو اون طور ببینن که دوست داریم.این وسط همه فقط گرفتار یک دوریم،یک بازی که پایانی ندارد...
این نگاه توست که زندگیت را میسازد...


بگذار آدمها سنگ باشند اما تو رود باش و بگذر...

امتیاز: 0 1
سه‌شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 07:14
+ ...
علیرضا نیز بگذرد...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 17:01
+
تو خیلی حالت بده ...البته همیشه حالت بد بوده ...اما حالا بدترشدی.....
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 02:30
+ M@rdab
چی شده علی مثل اینکه کم آوردی . . .؟!
‏ این بچه بازیا چیه!...قهر میکنی؟
اونم به خاطر چی؟ به خاطر کی!
مگه نمیدونی آدمی به "لبخندی" که بر لبها می نشونه و به احساس خوبی که بر جا می زاره و به دردی که از همدیگه کم میکنن، می ارزند
در این مرداب هرچه هم زانونزنی هرچه هم پایدار مانده باشی فرومیروی از آنروی ک رنج قدر نشناسی سنگین و پایت برلجنزار نرم آدمکهاست ،آدمکها !
‏. . .
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 16:23
+ یکی از بچه های کلاس
نرررررررررررررررررررررررررررررررررووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو بییییییییییییییییییییییییییییییییییییییاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:13
+ من.....
اتفاقا....................................
برووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
نیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
امتیاز: 0 0
یکشنبه 18 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 21:49
+
veeeeeeeeysooooooooooooooo
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 21:22
+ یکی از همین بچه ها
همیشه جنجال و طغیان رو دوست داشتی تو همنوز همون علیرضای دیروزی گفتی خدا نگهدار و حالا دل همه برات تنگ شده ولی دیگه نمیای
امتیاز: 0 0