بر نگه سرد من به گرمی خورشید
می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت
تشنه ی این چشمه ام، چه سود، خدا را
شبنم جان مرا نه تاب نگاهت
جز گل خشکیده ای و برق نگاهی
از تو در این گوشه یادگار ندارم
زان شب غمگین که از کنار تو رفتم
یک نفس از دست غم قرار ندارم
ای گل زیبا، بهای هستی من بود
گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم
گوشه ی تنها، چه اشک ها که فشاندم
وان گل خشکیده را به سینه فشردم
آن گل خشکیده، شرح حال دلم بود
از دل پر درد خویش با تو چه گویم؟
جز به تو، از سوز عشق با که بنالم
جز ز تو، درمان درد، از که بجویم؟
من، دگر آن نیستم، به خویش مخوانم
من گل خشکیده ام، به هیچ نیرزم
عشق فریبم دهد که مهر ببندم
مرگ نهیبم زند که عشق نورزم
پای امید دلم اگر چه شکسته است
دست تمنای جان همیشه دراز است
تا نفسی می کشم ز سینه ی پر درد
چشم خدا بین من به روی تو باز است
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
دوست عزیز شعر جالبی بود
ادبیات شما برای من اشناست لطفا با اسم خودتون نظر بدید
mr30
اخــــــــــــــــــــــــی !!!!!

منم حساس
میان عاشق ومعشوق سریست چه داند انکه اشتر میچراند...
شعر دو کاج رو یادتونه؟
و حالا نسخه جدید این شعر زیبا
دو کاج از همان شاعر دوکاج
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست میدیدند
روزی از روزهای پائیزی زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاج ها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تأمل کن
ریشههایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با نرمی دوستی را نمی برم از یاد
شاید این اتفاق هم روزی ناگهان از برای من افتاد
مهربانی بگوش باد رسید باد آرام شد، ملایم شد
کاج آسیب دیده ی ما هم کم کمک پا گرفت و سالم شد
میوه ی کاج ها فرو می ریخت دانه ها ریشه می زدند آسان
ابر باران رساند و چندی بعد ده ما نام یافت کاجستان
شاعر: محمد جواد محبت، همان شاعر دوکاج
نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفرو نه از دین می نویسم
دلم خون است می دانی تو
دلم خون است از این می نو یسم
نترس از هجوم حضورم
چیزی جز تنهایی با من نیست
میترسی و بی سر وصدا می ایی
پنهانی و چون غریبه ها می ایی
من منتظرم که مشت بر در بزنی
ای گلم چرا با نوک پا می ایی
دوست داشتنی ترین دوست داشتنی ها هستی اقای پناهی
عشق فریبی است از طبیعت برای هلاکت انسان ها
دوست عزیز تشکر از لطفتون ولی به قول خسرو :دوست داشتن افسانه شد و فهمیدم که جاش فقط تو قصه هاست...
سلام!



)
هر کاری کنیم نمیتونیم انکارش کنیم...
اصلا نمیشه انکارش کرد...
هرکس هم که انکارش کرد ادم نیست...
فقط باید عاشق کسی شد که ارزششو داشته باشه که سختی کار همین جاست...
نمیدونم هدفتون ازاین مطلبای عاشقونه چیه ولی چیزیرو انکار نکنید!!!(چون نمیتونید