X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

classmate

همکلاسی
چهارشنبه 17 آذر‌ماه سال 1389

دسته گل*زیباترین جمله*

دسته گل
مردی وارد گل فروشی شد تا دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری زندگی می کرد سفارش دهد و با پست برایش بفرستد. وقتی از گل فروشی خارج شد دخترکی را دید که در کنار در نشسته است و گریه می کند.
مرد نزدیک دخترک شد و از او پرسید: دخترک چرا گریه می کنی؟ دخترک پاسخ داد: می خواستم برای مادرم گل بخرم ولی پولم کم است.
مرد لبخند زد و گفت: با من بیا تا برایت یک دسته گل خیلی قشنگ بخرم تا به مادرت بدهی.
به گل فروشی رفتند و دسته گل را خریدند. وقتی از گل فروشی خارج شدند، دخترک در حالی که دسته گل در دستش بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت به لب آورد.
مرد به دخترک گفت: می خواهی تو را برسانم؟ دخترک در پاسخ گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست.
مرد دیگر نتوانست چیزی بگوید، بغض گلویش را گرفته بود، دلش شکست و اشک از چشمانش جاری شد. طاقت نیاورد به گل فروشی رفت و دسته گل را پس گرفت و 200 کیلومتر رانندگی کرد تا با دستان خودش گل را به مادرش هدیه کند.

جمله پایانی:
بجای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه از آن را همین الان به من هدیه کن. (شکسپیر)
نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چهارشنبه 17 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 20:11
+ محتشم
چقد به دل میشینه این جملات!
واقعا همینطوره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حیف که روحی(دلی) نمونده
دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 00:07
+ mahdiye
faghat mitounam begam aliali aliboud.
nakhaste.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون هم کلاسی